حروف سربی
خمارِ نگاهِ تو ...
به فکر عددها ، روزها و ساعت ها و ثانیه ها و مسافت ها ...
می شود گفت شاید:
تو
بازه ی تغییرات حال منی
وقتی که حدش به چشمانت بسته است
تو جبر و احتمال منی ...

تو
تنوع کلماتی
بر زبان یک شاعر
وقتی که لیوان بوی الکل می دهد
و سیگارِ ناتمامی به آرامی نفس می کشد
وقتی که کسی
از حرف های نا گفته ای
به هنگام هم آغوشی های شنبه می نویسد
وقتی که هیچ چیز مایه ی دلخوشی نیست
واین برگ ها را نخواهی خواند
و من مست و لایعقلم گویا
اما تمام این ها را خوب می فهمم
و خوب می دانم
که تو
رفته ای
و هیچ امیدی برای فردا نگذاشته ای
و حتی لحظه ای دلتنگی
که تو
بی رحمانه رفته ای

بیدار بودن هم بهانه می خواست ، مثل تمام چیزهای دیگر . یادم هست که خیابان ها شلوغ بودند ، که سرد بود ، که من پیاده بودم . و فندکم مرا می آزرد .
زندگی در توازن بود ، توازنی سخت آزاردهنده . و من آرام بودم . و می دانم که هیچ از تو نیازرده بودم . و هیچ از کسی به دل نداشتم . این دنیا بود که دیگر به من نمی ساخت ... .
هر قدم که برمی داشتم لحظه ای از گذشته هایم دورتر می شدم ، لحظه ای کمتر تصورت می کردم ، لحظه ای دیرتر به یادت می افتادم ، و همین قدم ها بودند که انگار نجاتم دادند . معادله ی ... ، نه ، معامله ی ساده ای بود .
هوس کرده ام بروم و دور باشم از این زندگی . مدتی طولانی . از این خیابان ها ، از این پیاده رو ها ، از دکه ی سر خیابان ، از تمام روزهای سرد زمستان ... .
هوس کرده ام درختان سبز باشند ، بارانِ نم نمی ببارد ، آسمان ابری ای بغرد ، زمین سردی بیاساید ... . زنی در برلین نفس های آخر را می کشد ... .
با خودم گفتم ، زمستان که برود ، برف ها که آب شوند ، یک جارو که بخورند این خیابان ها ، تمام این قدم هایم ، جای پاهایم ، تمام اینها که ریخته ام پشت سرم را با خود خواهند برد .
تلنبار شده ام به روی هم ، سالهاست که تلنبار می شوم . سالهاست که در انتظارم ، اتفاقی بیافتد ، جرقه ای ، آتشی ، گرمایی ، بسوزاند . به کناری بایستم و تماشا کنم ، تمام این بیهودگی های نیم سوخته را . بادی بوزد ، و دور شوند تمام این ها که با خود به این سو و آن سو می کشم .
رسم عجیبی است زندگی . که زنی در برلین نفس های آخر را می کشد ... . منی در این سوی دنیا زندگی را سر می کشم .
دست هایم را در جیب هایم کرده ام . سرد است . شب است . و سکوت . و برف . و من . و سرخی یک سیگار . و پیاده روهای همیشگی . نگاه های گاه و بیگاه رهگذران . چراغ های روشن و خاموش خانه های همسایه ... . شهر تنها مانده است . و من حجم این تنهایی را به قدم هایم سپرده ام . و خوب می دانم ، که زنی در برلین ، نفس های آخر را می کشد ... .

" همواره دردهای زیادی در جریان زندگی ناگریز بوده اند، مانند سنگ های کف رودخانه ، که همیشه هستند ، که اگر نبودند رود یکنواخت می شد ، ساکت بود ، هیچ آوایی ما را به سویش نمی کشاند . که سالها می گذرند و به آنها خو می کنیم . گرد می شوند ، صیقل می خورند ، جزیی از رود می شوند ، حتی اگر روزی از مسیرش جدا افتند ... . "
گاه غرق می شویم در این توازن زندگی . آدمی به دنبال توازن است ، همیشه بوده است ، اما با هر بار رسیدن به این توازن ، خود را در امان یافتن ، آزرده شده است . زیبایی های یکنواخت آدمی را به خستگی می کشاند . رنج را دوست داشته ایم ، آزرده شدن را . خستگی ها را دوست داشته ایم . نرسیدن ها را .
تمام اینها بوده اند که به زندگی معنا بخشیده اند . و اوج اینها همان فداکاری بوده است ، ایثار ، دردهایی برای رهایی دیگران .
کودکی هایم را که مرور می کنم ... . بادبادک های بر فراز آسمان ، زمین سفید پوش زمستان ، میوه های بر شاخه های دور درختان تابستان ... .
قد کشیده ایم .
قد کشیده ایم میان تمام سنگ های این رود و عادت کرده ایم به این سنگ ها ، به بودنشان . عادت بدی است . زیباست اما صدای شر شر آب که داستان زندگی است . که سنگ ها سروده اند . همیشه به یک سنگ باید شبیه بود ، همیشه به یک دوری باید مدارا کرد ، همیشه به یک خوبی باید دل بست ، همیشه به یک خنده باید دلخوش بود ، و همیشه به یک وسعت باید اندیشید .
وسعتی فراتر از انتظار .
همیشه لحظه هایی هستند که خوب بودن کفایت نمی کند . گاه وسیع باید بود ، بیشتر از آنچه می توان انتظار داشت . گاه باید بدون هیچ انتظاری وسیع بود ، خوب بود ، و حتی بیشتر ... .
دردها اوج رسیدن ها را رقم زده اند . درد ها همیشه بوده اند ، و همیشه ما را به لطافت کشانده اند ، و همیشه ما را ساخته اند . با آنکه همیشه با ما نساخته اند .
وسیع باید بود . بیشتر از آنچه می توان انتظار داشت . ... .
" وقتی پدرش مرد
اونها یه دانه روی قبرش کاشتند
اون دانه یه درخت شد
پدرش بخشی از درخت شد
توی ساقه و شکوفه هاش رشد کرد
و وقتی یه گنجشک میوه اش رو خورد
پدرش با پرنده پرواز کرد
..
مرگ راهی بود که اون رو به سمت شگفتی ها برد "
روزهای بی تو ساعت های بی فرجام ، لحظه های دور از تو از جنس ثانیه هایی به گل نشسته اند . نمی گویم از دردهای یک قرن زندگی در این سالهای اندک که به دوش می کشم ، و شاید ندانی که گاه تنها دلخوشی های من همین لبخندهای ساده ی توست . ساده و بی هیچ انتزاعی . ساده و بی هیچ تکلفی . تمام دلخوشی هایم همین بی تکلفی هاست در این عصر سلام های پر تکلف . وسیع باش نازنین . وسیع و زیبا . دست های من همیشه در تب رسیدن خواهند ماند. خیالت جمع ، این هوس ها پایانی ندارند . تا چشم هایت باشند ، کسی دلتنگ روشنایی های سحر نیست ، و هیچ شبی فرصت بودن را از دست نخواهد داد ، در کنار هم آغوشی های بی کلاممان .
دست هایت رو به سردی ، نفس هایت رو به آرامی می روند . آرام می شوی ، چشم هایت جان می گیرند . من حواسم جمع جمع است . شماره می کنم تمام هم نفسی هایمان را . تمام این لحظه های تکرار ناشدنی را . می پرسم ، تو سکوت می کنی . چشم هایت تمام حرف هایت را گفته اند . گاه تنها به یک حس لامسه هم می توان اعتماد کرد ، به انگشتانی که حضور تو را درک کرده اند . هیچ نمی گویی ، هیچ نمی گویم . به یک باره می خندی ، و من دوست دارم تمام این نابهنگامی هایت را . فصلی از حرف های ناگفته ای نازنین . و تو هرگز این را خود به من نگفته ای ... .
و دست هایت به آسمان خواهند رسید
این یقین من است
ابرها را هم خواهی فریفت
و به بارش خواهی رساند
به روی گل هایی از جنس یخ
به ظرافت یک لبخند
و به رنگ سرخ و سیاه تمام تنهایی هایت
تمام حرف هایت بی حساب
تمام خواب هایت بی خیال
عاقبت مست خواهی شد
مست همچو تمام روزهای من که به تمسخر می گرفتی
دنیا به ما نخواهد ساخت اما
جز همین مستی هایش
جز همین خنده های از روی قهرش
خنده های تلخ
خنده های به ناچار
و باز متولد خواهی شد
به ساعتی نزدیک با طلوع
از جنس حرف هایی که همیشه آفتابی باشند
و از جنس دست هایی سپرده به باد
بادهای موسمی
که گاه هستند و گاه نه
که خبر از باران می آورند
و خبر از صداقت های بی پایان
و حرف های بی دریغ
و بخشش های نا تمام
زیبا خواهی شد
و هم آغوش با آزادی
هم آغوش با دریایی از سادگی
تقویم ها را به جوی آبی خواهی سپرد نزدیک خاطره هایت ...
دفتری سفید را به مخاطره خواهی کشاند
و از آزادی خواهی نوشت
آزادی هایی به حق
و سرشار از صداقت
صداقت های بی دریغ
در این عصر آهن
تویی که با نواهای آهنی آرام می گرفتی
شکفته خواهی شد...
و زاده خواهی شد
از نو
در میان ماهی از حادثه ها
در روزی که طلوعش زیبا باشد
...
دست هایت کاره ای نبودند ، اما توازن عقل و احساس را بر هم زدند
مرا به چشم های بیگناهت رساندند و قتل عام روزهایم
دست هایت کاره ای نبودند و چشم هایت بی گناه
روزهای من امروز به سوگ پدرانشان نشسته اند
و دستهایم به سوی آسمان به توبه دراز
توبه ای که ناکرده شکسته ام
دست هایش کاره ای نیستند می دانم
چشم های بیگناهش گواه این حرفم است ...

به نام خدا
" آنچنان هم بی خبر نیستم . دورادور خبر هایی دارم از رفیقان نیمه راهِ راه های کوتاه . شنیده ام که هوس پرواز داشته ای و با بالی وصله خورده با موم ، تلخی تجربه ی گذشتگان را در لاجوردی بی پایان آسمان آزموده ای . "
زیباست اما نفس هایی که از سر شوق باشند ، حتی اگر به جایی نرسند . حتی اگر به جایی نرسیم . درد همیشه لذت زیبایی ها را دو چندان کرده است و نرسیدن هوس هایمان را به شوقی بی پایان گره زده . تا وقت هست باید نفس کشید و تازه شد . باید شکوفه کرد و به زیبایی رسید . تجربه ها آزمود و بودن را ثابت کرد . هراس را به گوشه ای تنها گذاشت . بگذریم .
دیروز و دیشب بود که باز سالی نو شد و مرا تا تلخی ها و شادی های روزهایی که گذشته اند ، تا خاطرات کودکی ، تا شوق اسکناس های تا نخورده ، تا لذت یک عیدی ، تا نگاه های سرشار از سادگی به یک تنگ ماهی ، تا امید های واهی ، تا رسیدن های آنی و تا فکر کردن به خدا کشاند . خدا هیشه مرا غمگین کرده است . همیشه به این اعتقاد بوده ام که رسیدن به خدا توام با غمی زیباست . شاید تمام اینها حکایت لحظه هایی سرشار از یک دوری بی پایان اند و ماهایی که به امید پایان این فاصله ها نفس می کشیم . به یاد این جمله می افتم که : " هر کس روزنه ایست به سوی خداوند، اگر اندوهناک شود. اگر بشدت اندوهناک شود "
دیروز نفس هایی عمیق کشیده ام از سالی که نفس های آخر را می کشید . دیروز به تمام ثانیه های زیبا و عقربه های ایستاده ، به تمام لحظه های بی پروا و ناچاری های نا به هنگام اندیشیده ام . حکایت دزدان و تقسیم خدایی شان بود . گله ای نیست و نه حتی حرفی . روزها خواهند گذشت و هر بار باز گرفتار همین داستان خواهیم بود . صبور باید بود ، وسیع ، و بی پایان . حجم غم را باید خجل کرد . نا مهربانی ها را باید به پرتگاه سخاوت کشاند . دست ها را باید گشود . خندید باید .
دنیا همین است رفیق . خوب باید بود . خوب و سبز .
پاورقی : تجربه ای ازیک لذت نابهنگام در آغاز یک روز: ساری گلین


به نام خدا
" نفس که می کشم حواسم هست که هم نفس نشویم . نفس های من سوای هر احساس مربوط به تو شده اند . در حواشی ات که هیچ ، در حوالی ات هم نفس تازه نمی کنم . گاه باید خفه شد . سکوت کرد . "
دست هایم به یک حادثه آلوده اند ، نگاهم به یک نگاه . بی تابِ کلماتم . سطرها را به صفحه ها بسپارم و ... .
باد به موجِ موهایت آویزی است که نگاه مرا گره می کند به طلوع خورشیدی از یک روز زیبا در چشمانت .
دیو های قصه ام را کشته ام ، آخر قصه رسیده است ، آنجا که به خوبی تمام می شود ، و درست همینجاست که ماجرا را به کلاغ می سپارم ، دیگر مرا بس است ... .
دنیا همین است که هست ، من بهتر باشم ، یک روز خدا خراب می شود ، تو راضی ، دنیایی راضی ، آخرش می رسی به اینجا که همه خوش خیالیم و نمی دانیم .
راستی ، خیالت تخت ، هوس که هیچ ، هوای بهار را هم نمی کنم که بیاید و مرا از این هجوم بی حجمی های بی پایان نجات دهد .
نمی دانم تو را ، اما دیرگاهیست که شب ها به فکر هیچ ستاره ای نیستم ، به ماه هم مشکوک شده ام ، بس که دلبری می کند ... .
دیروز به قماری ختم شد ، و این قمار در میانه های یک مستی مرا با خودم به بازی گرفت . من بردم !
آخرِ این نوشته ، ختمِ به خیر می شود ، اما ، تو سخت نگیر ، آخر هیچ قصه ای ، خیر و شرش توفیری ندارد ... .
به نام خدا
نیاز به یک خوبی بی نهایت دارم . نیاز به یک خنده بی هیچ شعاعی . و به یک شروع بی پایان. می دانم که امروز نیاز به یک نگاه دارم ، نگاهی آشنا ، نگاه یک رفیق . و رفیق یعنی دوست . و دوست یعنی یک زیبایی . بی تاب یک هم آغوشی نا بهنگامم . چیزی که مرا از این تقویم منحوس نجات دهد . از این ساعت های بی روح .
حرف می زنیم
می گویی
هیچ نمی گویم از خودم
که من
نه دماغم گرفته
نه سرم درد می کند
اما حالم بدتر از تو است
...

به نام خدا
بهار که بیاید نفس هایم را به همان اقاقی که سالها پیش در این نزدیکی ها بود خواهم سپرد ، تا سینه ام از نفس های خدا پر شود . بهار که بیاید بالهایم را خواهم گشود به سوی آسمانِ گاه و بیگاه ابری روزهایی که به نرمی می گذرند . پاهایم را به زمین خواهم بخشید ، وقتی قطره های باران روح خویش را به خاک بخشیده باشند . نرمی خاک را خواهم چشید ، به هنگام هم آغوشی با باران ، وقتی نفس هایشان به هم آلوده باشد. و دل به شکوفه ای از آن درخت گیلاسی که دست هایم را همیشه ستوده است خواهم بخشید . ترنم یک نگاه بی وقفه را خواهم چشید ، آنگاه که تو به من خیره شده ای . و دست هایت آغوش گشته اند ، تشنه ی ضربان های قلب من. آنگاه لب هایت به ناگاه با لب هایم آشنا خواهند شد . و کمی از نفس های خدا ، همان قدر که سهم من بود ، به تو خواهم بخشید ، تا آسمانی شویم . لحظه هایمان را تقدیس خواهیم کرد . با ضربان هایمان . هدیه هایی که خدا به ما بخشید . و با تمام بخششی که داشته ایم از لحظه ای هم نفسی نخواهیم گذشت . دست هایمان با هم آشنا خواهند ماند . و سپیدی یک خواب زلال را تجربه خواهیم کرد . در آنجا که جز ما کسی نیست . جز باران ، درخت گیلاس ، آسمان ابری ، خاک نم خورده ... .
*****
در پس تمام دلواپسی هایی که دارم نگاهم همیشه به راه است ، نکند که بیایی و من هواسم نبوده باشد. آخر اینجا کمی دور است از تمام آنچه دیده ای . از تمام آنچه دانسته ای . صبح که می شود بی هیچ دلیلی چشمهایت را باز می کنی . نفس ها به سردی گراییده اند و نگاهی نیست که انتظار نگاهی را کشیده باشد . دست ها بی تجربه اند . لب ها هم . دل ها هم . قدم ها همیشه منظم اند . یادم نمی آید کودکی را دیده باشم خانه های به گچ کشیده ی روی پیاده روهای خیابانی را روی یک پا بشمارد. دست هایی را که انتظار گرمایی مضاعف داشته باشند . اینجا پاییز است . و هیشه هست . و بهار را کسی انتظار نمی کشد . دیوارها غرق در سکوتند . صبح ها هشت که می شود نه خیابانی شلوغ می شود ، نه مادری بیدار ، نه کودکی دلواپس مشق های نانوشته اش . سر هر کلاسی که می روی ریاضی است که می خوانند . کمی مکث کنی خواهی فهمید که تمام حد ها که گرفته اند به صفر متمایل است . همیشه کار به مشتق کشیده است . خطوط موازی تا بی نهایت . ظهر که میشود سر هیچ کوچه ای بوی غذا نمی شنوی . هیچ مغازه ای بسته نمی شود به شور یک دیدار بر سر میزی که چیده شده باشد ، و نگاهی که منتظر .دلم لک زده است برای روزی که غروب بیاید و چراغی قرمز ، خیابانی شلوغ ، کسی بی تاب ... . کلید هایم را آرام از جیب بیرون می کشم . صدای سایش فلز با فلز ... . چراغ ها را روشن می کنم . بی میلی مفرطی مرا به بی غذایی کشانده است . به سوی گنجه ای که سالها پیش با دست های خودمان ساختیم می روم . یادت که هست ؟ عکسی که گرفتیم . خنده ها که کردیم . حالا شده اند چیزی حدود صد و اندی عکس . و تمام آن خنده ها که کردیم . که هیچ وقت نخواهم شمرد . خسته ام . و این ها تمام آنچه دارم شده اند . و هزار ها سوال ... . از دوام دوستی ها بپرسی خواهم گفت که دوستی ؟ آخرین دوست تو بودی . همانی که در پس تمام دلواپسی هایم نگاهم به راه است ، نکند که بیایی و من هواسم نبوده باشد . و همیشه به اینجا که رسیده ام .... . می دانی رفیق . سالهاست که هر شب بر روی این صندلی خوابم برده است . و هر صبح اولین کار جمع کردن عکس هایست که روی میز ریخته اند ... . با تمام دلواپسی هایی که داشته ام .
*****
" آسمان از آن خداست. و باران تنها یک توقع . "
کوچکتر که بودم باران معنی دیگری داشت . یک نیاز بود . ابر ها نگاه خدا بودند که مرا به خود می خواندند . سایه ها سنگین تر بودند وقتی انتظار باران را می کشیدی . هوس ها زاده می شدند . بوی خاک که بلند می شد نفس هایم سرگرم یک خوشی بی پایان می شدند. بهار معنی پیدا می کرد ، تابستان زیبا تر می شد ، پدرم دلنشین تر می نمود . مادرم غمی عجیب را انتشار می داد . و من بی تابِ گنجشک ها بودم ؛ نکند خیس شوند .
کوچکتر که بودم مهربانی معنی ساده تری داشت . دست ها نزدیک تر بودند . چهره ها تنها با خنده زیبا تر می شدند . دلگیر که می شدی به یک نگاه باز دلت را می شد ربود . با یک لبخند بهانه ها به دست می امد . سکوت سنگینی میکرد وقتی که نگاه هایمان دور می شدند . بغض ها کوتاه بودند و گریه ها به خنده می آمیخت . گاه اشک های خود را مزه می کردم . هر بار شور بودند . و هر بار باز حسی عجیب مرا به مزه کردن وا می داشت .
دیروز به این فکر می کردم که تنهاییهایمان چقدر مفرط شده اند . چقدر دور شده ایم . دست هایمان گویی که احساسشان را از دست داده اند . سرد شده ایم . بی تابی معنایی ندارد . هیچ شوری دل هایمان را به تپش نمی کشاند . دروغ را آسان تر می گوییم و دیگر کسی با خود کلنجار نمی رود . بستگی هایمان را از دست داده ایم . سخت شده ایم .
دور وقتی است که نگاهی دلهره هایم را کمتر نکرده است . تجربه ای از یک نیاز زیبا نداشته ام . باران اهمیت خود را از دست داده است . شب ها سر بلند نکرده ام به نیت دب اکبر . چشم هایم به دنبال ستاره ام نگشته اند . نوری مرا به خود نخوانده است .
دیشب به این فکر می کردم که سالهاست که صفحه های هیچ کتابی را نبوییده ام . یادش بخیر ، کوچکتر که بودیم ، کتاب ها و بویشان زمستان را پر می کردند . مهر را معنی می بخشیدند . به شعری دلخوش بودیم . و به یک ستاره ی پنج گوش قرمز روی مشق هایمان ... .
دیشب به تو فکر می کردم . و به یک روز آفتابی . به وقت تابستان . و به یک خیابان شلوغ . به دوری های ناگریز . به حرف های ناگزیر . دیشب به تمام اطلسی هایی که دورهاست به یادشان نبوده ام اندیشیده ام . و به تمام لحظه های بی حساب . دیشب به تمام حرف های اشتباه اندیشیده ام .
شاید ندانی ، نفس هایم سنگین شده اند ، مرا به یاد سرب می اندازند . بغضی نیست اما احساس خفگی می کنم . شوری در من زاده نمی شود . بهانه ای برای لبخند نیست ، اجباری هم . وقت که می گذرد ، اما زندگی نمی گذرد . حرف که می زنم ، اما حرف حساب نیست . بی حساب هم نیست . دیگر اصلا دلم اهل حساب و کتاب نیست . گاهی به این فکر می کنم که این حرف ها پیگرد قانونی دارد . بعد به یاد تمام سبزی های زندگی ام می افتم . و به روزهای پر از برگ های خشک شده ی جلوی خانه مان . و به یاد سپوری می افتم که هیچ کس خبر از غیبت چند هفتگی اش ندارد . حتی اگر برگ ها بر روی زمین مانده باشند . که انگار که کسی دلواپسش نیست .
آسمان از آن خداست . و باران تنها یک توقع . خرده نمی گیرم . دنیا همین است که هست . روزها می گذرند و هر روز سرد تر از دیروز . زمستان نزدیک شده است ، و من باز در میانه های پاییز ، آنجا که زمستان قدم هایش نزدیک تر می شوند ، هوس باران کرده ام . حرف هایم بارانی شده اند . نوشته هایم بوی خاک می دهند . اینها همه یک نیاز است ، خوب می دانم . می دانم ، باز هم روزهای بارانی خواهند بود . بوی خاک باز هم در حیاط خانه مان خواهد پیچید . باز هم گذارم به باغ های دوران کودکی خواهد افتاد . اقاقی ها را خواهم دید ، نزدیک به آسمان . حرف های خدا را خواهم شنید . و امیدوار خواهم بود . به لحظه هایی ساده تر . روزهایی صادقانه تر . دست هایی نزدیک . به یک مهربانی بی حساب . باز هم گرمی یک نگاه مرا درگیر خود خواهد ساخت . و با یک خنده سبز خواهم شد . سبز خواهم ماند . بی هیچ توقعی . بی هیچ ارزویی . و بی هیچ انتظاری .
پاورقی : دانلود Bill Douglas - Karuna ( توصيه ميكنم گوش بديد )
.( نقطه )
صدای آهنگ درون گوشم می پیچد ، کمی آرامتر می شوم
این روزها عادتم شده است
چراغها را خاموش کرده ام
چشم هایم را می بندم و به تمام روزهایی که گذشته اند فکر می کنم.
کمی بعد باید نفس های مرا بشماری
آرام و بی هیچ انتظاری
اینها یعنی من خوابیده ام
بهتر بگویم
خوابم برده است
" خسته ام "
...
به نام خدا
" دنیای من سیاه و سفید ، دنیای تو رنگی تر از این حرف هاست که مدادهای من بتوانند به روی کاغذ بیاورند ."
آن اوایل که نقاشی می کشیدم خانه ها ساده تر از آن بودند که بخواهم مثل امروز ساعت ها برایشان وقت بگذارم . نه ستونی ، نه پله ای ، نه حتی هیچ اتاق و آشپزخانه ای . تنها پنجره ها بودند. و تنها پنجره ها بودند که مهم بودند . و دری که بتوان وارد آن رویای بی پایان شد . آنوقت بود که کم کم بر روی سقف باید فکر دود کشی می کردی برای آتشی که روشن است و گاهی هم خط هایی که سوار هم می شدند . اینها یعنی آنتن .
نمی دانم چرا همیشه در آن دوردست ها خورشید طلوع بود که می کرد و خبری از غروب نبود هرگز . نمی دانم چرا همیشه کوههای اطراف بلند بودند، نزدیک اما . می شد با نگاهی تمام آنها را تسخیر کرد . همیشه در حیاط خانه هایمان گلی بود و درختی . گاه شاید دوستی . دست هایمان هیچ گاه تنها نبودند . همیشه دست هایی برای گرفتن در همان نزدیکی ها بودند . و خنده همیشه بر صورتمان می درخشید . آسمان همیشه آفتابی بود و هیچ اهمیتی نداشت که ماشینمان چقدر دود می کند .
دنیای من سیاه و سفید ، ساده ، بی آلایش ، دنیای من به خطی بسته ، که خمش گاهی خنده ، گاهی گریه . دنیای من به قطره ای دلخوش ، که گاهی نم نم باران ، گریه ی آسمان ، گاه بر پهنای چمنزاری ، شبنم شب ها ... . دنیای من ، به نامی بسته ، ساده ، بدون نقطه . بی هیچ فاصله ... . نامی شبیه نام آسمان . به نام آسمان . دنیای من کوچکتر از آنهاست که سهم کسی را زیر پا بگذارد .
گاهی به این فکر می کنم که آن روزها دنیاپمان کوچک بود و دلهایمان بزرگ . بزرگتر که شدیم ، دیگر هیچ از آن دل ها نمانده است که با دنیایمان مقایسه کرد و به اینجا رسیده ایم که آخر همیشه هم نمی توان خندید . و لابد این دنیا به همین چیزهاست که ما را روز به روز بزرگتر کرده است .
هر بار که قانون هایمان درست از آب در نیامدند گریه کردیم . و هر بار بزرگتر شدیم و یادمان رفت گریه هایمان . و باز دلایلی برای اشک هایمان بوده اند . و باز هر بار با روزهایی که گذشته اند و سال هایی که رفته اند ، این اشک ها را فراموش کرده ایم . تا رسیده ایم به امروز . و امروز ... .امروز که می نویسم ، رفیق ، دنیای این روز ها خانه هایی با اتاق هایی زیاد و پله هایی بیشتر می خواهد . و تنها چیزی که هیچ مهم نیست پنجره هایند . و تنها چیزی که فکرش را نباید کرد دود کش ها و آن خط هایند که سوار هم بودند . خسته ام . بیشتر از آنکه کسی فهمیده باشد . و بغض بزرگی گلویم را می فشارد . بی آنکه مرا آزرده باشد . تنها چیزی که مرا شامل این روز ها کرده است درد و رنجی است که با خود به این سو و آن سو می برم و لابد رسم زمانه این بوده است . زمانه ... . (می دانی رفیق ، دنیایی من کوچکتر از آنهاست که این همه بار را بتوان تلنبار کرد به کناری و آنوقت جایی هم برای نفس کشیدن بماند .)
میان خودمان بماند اما بی حوصله ام این روز ها . دور وقتی است که دیگر هوای نوشتن هم به سرم نمی زند . مانده ام میان تمام خط خطی های خودم و پاک کنی که اینبار هر چه بیشتر پاک می کنم ، صفحه ی سیاه کرده ام بیشتر کثیف می شود . خط خطی هایی که جایشان را به ابری از سیاهی می دهند . پاک کن ها همیشه هم خوب پاک نمی کنند . و من امروز خوب می دانم که به این درک باید رسید که این یک قانون است که باید گاهی صفحه ای کثیف بماند . و همین هایند که مرا می آزارند . و مرا بزرگتر می کنند . و زیبایی های دنیایم را کمتر .
دنیایی که سیاه و سفید ، دنیایی که بسته به یک ندای درون است . به یک حس لطیف در میانه های شب ، یا در آغاز یک روز ، و یا حرف هایی از میان آنچه هر روز ذهن را به آغوش می کشند .دنیای من خط خطی هایی است بر روی کاغذ ، از میان تمام آنچه هر روز وجودم را فرا می گیرند .
و خوب می دانم
دنیای تو رنگی تر از این حرف هاست که مداد های من بتوانند به روی کاغذ بیاورند .

به نام خدا
و من از قصد تو را می گویم
که به جامی مستم
خوش و سر مست استم
گر چه با یک دل پر از غصه
گوشه ای بنشستم
و در این تنهایی
بی تو بی تاب استم
تو مرا می خوانی
و نمی دانی که
لحظه ام طوفانی است
و دلم پر ز اقاقی هاییست
شاخه شان بشکسته
برگ هاشان پاییز
در دلم غوغایی ست
و تو با نرمی یک آرامش
نام من بر لب ها
...
تو مرا می خوانی
و نمی دانی من
با چه امید تو را می پایم
خنده بر لب هایت
شعله ها می کشد و
من به آن می نازم
وقت مستی به همان می سازم
چشم هایت سازم
خنده هایت شعرم
قصه ها می سازم
تو مرا می خوانی
با صدایی نزدیک
حرف هایی پر مهر
با دو چشمی پر عشق
و من از دور تو را می بینم
که به هر دم قدمت از قدمم فاصله ها می گیرد
و به من می خندی
قصه ام بر باد است...
تو مرا می خوانی
و نمی دانی در پشت دلم
چه درختی مرده است
چه گلی پژمرده است
قصه هایی خفته است
سطر ها افسردست
تو مرا می خوانی
به زمانی دیر و
با صدایی نزدیک
گاه با امیدت
نفسی از ته دل می کشم و
به زمین می آیم
با درختان دگر می مانم
از تو ، رویای خودم می خوانم
شعر ها می گویم
قطعه ها می سازم
تو مرا می خوانی
چشم هایت در خواب
دست هایت آغوش
قصه هایت بسیار
و من آزرده ام امروز بدین اندیشه :
" نکند خواندن تو
فصلی از مستی ام است.
نکند این همه شعر
سطری از رویاهاست ... . "
کودکی با نخ یک باد بادک
صفحه ها شعر به آسمان بخشید
و نگاهش امید
دورتر
بالاتر
اوج ها مال من است...
دست هایش پرِ شوق
و سرش پز ز هوا
سر به هوا
...
نخ که از دست برفت
باد بادک هم رفت ...
گرمی دستانت
سردی یک شب بی پایان را
به سحر ها برساند
سطر آخر اما :
وقت خورشید و نگاه تو و زیبایی یک صبح بهاری شاید
خواب من با دست های تو به پایان برسد
آن زمان می مانم
و زخوابی آرام
با سبد ها امید
سوی تو می آیم
آخر آن روز
مرا می خوانی
با صدایی زیبا
دست هایی پر مهر
تا کنارت باشم ...
و چه روزی باشد...
گرمی نان مرا می خواند
وقت نزدیکی مفرط با تو
...
" بعدِ یک خوابِ بلند
صبح آغاز شده است "
| Design By : E.Gh |
