تبليغاتX
حروف سربی
سه شنبه چهاردهم مهر 1388

 

به نام خدا

 

وقتی که نسیمی

مرا آشفته سازد

نزدیک یک غروب

در آستانه ی سرخی  آسمان

رها خواهم کرد ، تمام شقایق های روییده بر دشت های نزدیک را

و قدم هایم را فراتر خواهم نهاد

به سوی تو  خواهم آمد

با میلی مضاعف

و دست هایی سرشار از شور رسیدن

خواهم خندید

به تمام اقاقی های تازه گل داده ی آن روز

و سار های لانه کرده بر تمام درختان آن نزدیکی

و تمام خرداد هایی که بی من خواهند بود

و تمام تیر ها که مرا به یاد کسی خواهند آورد.

دورتر خواهم شد

دورتر از هر دریای بی انتهای آن هنگام

بالاتر خواهم رفت

از هر چه پرستو که در آسمان باشد

و در آخرین نگاه

به لبخندی که چهره ای را زیبا تر کرده است

خشنود خواهم بود

و هرگز نخواهم گفت

این اوج بی میلی ام را :

خداحافظ .

و در آن غروب

می شود به آسانی فهمید

که من  رفته ام

بی هیچ خداحافظی

... .

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:1  توسط عماد  | 

یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388

به نام خدا

" شب ها همیشه مرا به نوشتن واداشته اند . "

 

جیرجیرک ها همیشه همدم خوبی برای سکوت بوده اند . این را دیشب فهمیده ام . وقتی که با سکوت نشسته بودم ، بر روی پله ای . و به برگ هایی از یک درخت ، درست در همان نزدیکی فکر می کردم . وقتی که زمین کمی خیس بود از باران ساعتی پیش باریده ، و درختان بویی عجیب شبیه آنچه در کودکی هایم جریان داشت می دادند .

دیشب به اولین باری که صدای جیرجیرک ها در زندگی ام جریان پیدا کرد فکر می کردم . و عجیب بود که هنوز یادم بود آن اولین بار ، که شبی بود درست در روزهای گیلاس ، وقتی که چیزی تا زرد آلوها نمانده بود . و جیرجیرک همان شب بود که بدون انکه دیده باشمش ، چیزی شد شبیه یک تجربه . یک تجربه ، تجربه ای شیرین .

شب ها به بوی درخت آشنایند ، به قدم های شمرده ای در میان یک باغ ، لای تمام درختانی که زنده اند . و چمن هایی که نم نمک می رود که با شبنم رفیق شوند باز . شب ها یعنی ماه و ستاره هایی که هرگز حسابشان دستم نماند . جایشان حتی . همیشه ستاره ام را گم کردم ، و فردا باز ستاره ای نو . فردای آن فردا که می شد باز روز از نو و ... روزی از نو . گاهی هم به این فکر کرده ام که شاید ستاره ها هم چیزی شبیه یک وسوسه اند . وسوسه ای برای بودن ، داشتن ، وسوسه ای شبیه آنچه هر شب به سراغ تمام ما آدم ها می آید انگار . در آغوش کشیدن .

دیر وقت که می شد ، بوی چمن را بیشتر می فهمیدیم ، و خستگی را با تمام وجود املا می کردیم ، از خواب حرف می زدیم ، و فردایی که در پیش بود ، و سارهایی که باید در پی شان می رفتیم ، شاید از تمام اتفاقات فردا ، که همیشه هم شیرین بودند . همیشه خوب .

روزها که گذشتند و من اینبار شب ها را با نور تابیده بر برگ های تیره ی تمام اقاقی هایی که آشنای روزهایم بودند می شناختم . بیشتر به نور . آن نقره فام سحر گونه می اندیشیدم . بیشتر تنها می شدم . بیشتر چیزی شبیه یک شعر مرا درگیر خود می کرد .

شب ها حکایت سیب های کاملا کال آن روز ها بودند ، وقتی به نور ماه می آلودند و ترا به یک چیدن وسوسه می کردند . شب ها سکوت بود و جیر جیرک ها که هنوز انگار با من بودند . گاهی صدای ناچیزی از یک بوف .

شاید آن شب ها درست به همان آرامی ، درست به همان زیبایی ، آغاز یک حادثه بودند ... .

بزرگتر که شدیم ، روز ها که گذشتند ... . شب ها گاه بهانه هم شده بودند . این بار میان من و این سکوت ، و این جیرجیرک ها رفیق تازه ای بود ، که سطر به سطر حرف هایم را به خاطر می سپرد . دم نمی زد اما . و چه وابسته شدم بعد ها به این رفاقت . رفاقتی که شاید امروز تنها جنسش عوض شده باشد . می دانم اما ، هنوز به همان زیبایی است . می نوشتم . از تمام زیبایی ها ، از تمام خوبی ها ، دلتنگی ها ، آرزوها ، از تمام خیال ها که به سر داشتم ، از تمام راه ها که هنوز نرفته بودم ، تجربه ها که قصد کرده بودم .

و با تمام این ها بود که بزرگتر شدیم . هواهایی به سرمان زد . بیشتر نوشتیم . رفاقت هایمان  پا گرفت . حرف هایمان در میان سطر هایمان ، جا گرفت . خنده های من ، سطرهای من ، هر چه بوده از تمام درد های من ... .

گاه به این می اندیشم که انگار شب ها برای ما آدم ها همیشه حکایت زیبایی از آن روی سکه اند .

روزها گذشته اند . تمام این رفیق ها آمده اند و رفته اند . می دانی اما ، جیرجیرک ها هنوز هستند. و من ، و این سطرها ، و این حرف ها .

شب ها ، وقتی که شاید بیشتر آدم ها هوای خواب به سرشان می زند ، به بوی یک یاس ، شاید بر سر یک کوچه ، به بوی چمن هایی از یک باغ ، به نوری که بر دست هایم می تابد و مرا به یاد آن روزهای نقره فام می اندازد ، به ستاره هایی که مرا به روز های کودکی ام می برند دل گرم می شوم . قدم هایم را میان درخت های سر به آسمان کشیده ، لای چمن هایی که کم کمک خیس شده اند می شمارم .

و به جیرجیرک ها می اندیشم .

به تجربه ای شیرین ... .

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:57  توسط عماد  | 

چهارشنبه یازدهم شهریور 1388
به نام خدا

   

خنده هایم شکلاتی شده اند . زیادی خالص . تلخ .

می دانی ، هوای بهشت به سرم زده است.

غمی که مرا فرا خواهد گرفت

وقتی بوی گل هایش نفس هایم را آلوده باشند .

و من بغض خواهم کرد

و غرق در لذت خواهم شد

می گویند

آدمی به خدا نزدیک است

بسیار نزدیک

هر گاه که اندوهگین باشد

هرگاه به شدت اندوهگین باشد .

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:8  توسط عماد  | 

دوشنبه دوازدهم مرداد 1388

به نام خدا

و می خواستم بگویم

که اینک غروب است

و اگر خواستی بیشتر بدانی

بگذار بگویم

که غروب سردی است

بر خلاف تابستان

درست بر خلاف لباس هایی که این روزها آستین شان اغلب کوتاه است

و درست بر خلاف آنچه باید باشد.

    

   

عادت کرده ام به گنجشک ها ، که همیشه باشند . و به این شریعتی و درختان کمی آنسوتر که بوی کودکی ام را می دهند . دیروز با خودم فکر می کردم که من انگار عادت کرده ام به درختان ، که همیشه بوده اند . و به یاد کریمخان افتادم ، و تمام درخت هایش ، در روزی که دوستان من شده بودند ، روزی که سخت گذشت ، و پر از بغض ، و شاید هیچ کس نفهمید . و در آن روز من بودم و چنارهای سر به آسمان کشیده ی کریمخان . عادت کرده ام به باران ، به بوی خاک ، عادت کرده ام به شب های تابستان ، وقتی که پر از بوی یاس اند ، به دلتنگی های نیمه شب های زمستان ، عادت کرده ام به ماه ، که قدم هایم را شماره کند ، به ابرهای سفیدِ سفید ، وقتی که می آیند و می روند ، و من به یاد کودکی ها خیره می شوم به آسمان ... ، به ابرهای سیاه ، وقتی که می دانم بارانی خواهد بارید . عادت کرده ام به خنده هایی که بدانم صادقانه اند . به نگاه مهربانی که مرا کمی ، حتی کمی آرام تر کند . من عادت کرده ام به یک بستگی ، دلبستگی ؛ که بهانه اش خنده ای ، دلیلش نگاه ساده ای ، حرف های صادقانه ای ... . بی حساب عاشق شده ام ، مانده ام ... . دلتنگ می شوم هر روزِ این روزها .

راستش را بگویم ، گاه وقت ها به این فکر می کنم که انگار عادت کرده ایم به خدا ، که همیشه وقت دلگیری ، انگار که باید باشد . که اگر نباشد ... . آخر اگر نباشد ، بغض هایمان را پیش چه کسی می شود که جا بگذاریم . حرف هایمان را پیش که باید بزنیم و نمی دانم آخر پیش که باید از تمام این دلتنگی ها بگوییم .

این روزها ، وقتی که خواستم ، وقتی که داشتم دور می شدم از خود . که می خواستم که دیگر نباشم . که دیگر آن که بوده ام نباشم ... ، تازه فهمیدم که انگار عادت کرده ام به این که باشم . که باشم ، و خوب باشم .

خدایا ، به بودنت عادت کرده ام . به تمام این حرف ها ، من به این بودن ها ، به خوب بودن ها عادت کرده ام . و چه غربتی فرا گرفت مرا ، دیروز ، وقتی که از کنار پیر مردی گذشتم و مهربان نبودم ... . دلتنگ شدم ، دلتنگ خود .

خدایا ، اینجا کمی سرد است ، در آستانه ی غروب ، جایی که تابستان را می شود با تمام وجود فهمید .

خدایا ، می خواستم بگویم ، که اینجا کسی است ، دلتنگ ، کمی غمگین ، کمی دور ، بی تاب . می خواستم بگویم که اگر شبی بود ، همین نزدیکی ها ، همین روزها ، دعایی ، انتظاری ، و تو آن شب مهربان تر بودی ، که بهانه هایی برای مهربان تر بودن داشتی ... .

*****

حسودیم می شود گاهی به تمام قاصدک هایی که با باد رفته اند ... .

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:17  توسط عماد  | 

جمعه بیست و نهم خرداد 1388

شکلات در دهانم آب می شود ، می رود . نه شیرینی ، نه لذتی . هر چه بود ، تمام شد .

هوس می کنم بنویسم .

 

به نام خدا

خرداد هوایی چشمان توست ... . می دانی ، خرداد جایی درست حوالی چشمان توست . کوچه های بی پایان خاطرات تو ، یاس های قد کشیده بر روزهای من ، هفته های پر ز یاد توست . خرداد ، یک حساب ضرب و جمع ساده از نگاه تو ، جمله ای به وسعت نگاه من لابلای حرف های توست .

عاشقانه .

***

آخر که می داند که هر بار که بهارمی آید که رفتنی شود و ظهرها کمی گرمتر می شود از آنچه می توان بهاری اش نامید ، هوای دلم شرجی می کند . آخر که را گفته بودم که امسال ، و تا به امروز ، هیچ پرستویی ندیده ام . آخر ... .

امسال ، و تا به امروز ، هیچ پرستویی ندیده ام . و من دیروز بود که به یاد پرستوها افتادم . و شرمم شد ؛ از تمام پرستوها ، و از آسمان ، و از خدا ، و از خود . که سر به هوایی عادتم بود و اما ، امسال ، و تا به امروز ، هیچ پرستویی ندیده ام . و دیروز سر به آسمان بلند کردم ، با تمام شرمی که داشتم . اما هرگز به کسی نگفتم که دیروز دیر بود برای دیدن پرستوها . و هرگز به کسی نگفتم ، که چه اندازه دلتنگ شده بودم ، صدای ناساز پرستوها را .

دیروز آسمان هنوز هم آبی بود . مثل همیشه . و من دور . و دلتنگ . و دیروز بود که خرداد ، شرجی ، آسمان ، خدا ، چند سطر از سهراب ، و تو ، مرا به غربتی که روزگاری تمام روزهایم را پر کرده بود کشاندید. و من از هوس هايم نوشتم ، بر روی یک کاغذ ، که کسی نمی داند کجا ، لای کدام کتاب ، در کدام فصل ناخوانده ام جای کرده ام .

و دیروز ، و به یک باره بود ، که یادم افتاد که من مدتها ، درست تا همین دیروز ، جواب سلام خودم را نداده ام . با وچود تمام آگاهیم از سلام . و با وجود تمام احترامی که برای خودم قائل بوده ام ، و برای سلام ، و برای یک شروع ، که لابد همیشه یک سلام است که بهانه اش می شود ... .

دیروز تقویم کمی مرا دلتنگ کرد . کمی هوایی ، کمی غمگین ، کمی شاعر .

دیروز روز خوبی بود . روزی برای من ، روزی برای آسمان ، پرستوها ، روزی برای تمام هوس های از یاد رفته ام . روزی پر از سلام ، پر از احترام ، روزی پراز خاطره ، روزی پر از خدا . روزی پر از شعر . روزی پر از عاشقانه . پر از تو . دیروز ، خرداد بود . روزی پر از من ... .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:41  توسط عماد  | 

چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388
انکار

و انگار نه انگار

. ( نقطه )

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:46  توسط عماد  | 

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388

" بهار که می آید عطر مریم پیچیده در خاطراتم نفس هایم را درگیر خود می کند . بهار که می آید نفس کشیدن سخت می شود . سخت تر می شود . چه می دانم ، لابد مریم به من نمی سازد . یا که شاید این خاطراتند که مرا نمی سازند . "

درست همانجا که روز آخر باید باشد ، که تقویمی باید بسته شود ، سالی باید نو شود ، درست همانجا که داستان تمام می شود ، آسمان دلگیر می شود ، باران شروع به باریدن می کند. بوی خاک ، عطر مریم ، شیشه های خیس ، شاخه های نم خورده ، پیاده روهای خلوت ، پونه های کم کمک قد کشیده ، ثانیه هایی که مانده اند تا یک شکوفه ، ثانیه هایی که مانده اند تا یک آغاز .

یا مقلب القلوب . یا محول الحول . حول حالنا .

و فردا باید باز صفحه هایی ورق بخورند . جاهایی نوشته شوند . روزهایی بگذرند . جمعه هایی خط بخورند . و فردا باید باز هفته هایی ماه ، ماه هایی فصل ، و فصل هایی سال شوند . و فردا باید باز روزهایی باشند که ما را به تردید کشانند . روزهایی باشند که ما را بسازند ، روزهایی که با ما نسازند .

وفردا باز شروعی است دیگر . برای یک غزل ، که شاید با هم خواندیم . یک روز ، که شاید با هم باشیم . یک حرف که شاید به هم زدیم . خنده هایی که شاید با هم کردیم . گریه هایی که شاید برای هم . و فردا باز عده ای انتظار دیدنمان را دارند ، و عده ای هستند که باید بروند . و فردا باز روزهایی هستند آبی ، روزهایی ابری ، . شب هایی مهتابی ... .

بهار مرا به یاد تقویم های صف کشیده بر گوشه ای از کتابخانه ی پدرم می اندازد . قفسه هایی خالی از کتاب و تمام آنچه می توانست در یک جیب جا بگیرد . وسوسه هایی کودکانه ، شاید برای تصاحب سالهایی که رفته اند . تصاحب خاطرات .

سالهایی که جز شماره هایی نبودند که خواندنشان گاه کمی سخت باشد. عکس هایی لابلای این ماه ها ، در میان این صفحه ها . هم بهار زیبا بود ، هم تابستان هوس انگیز . هم پاییز را دوست داشتم . و هم زمستان . صفحه ی اول هم که جای خود داشت . سطری از حافظ که زیاد مهم نبود آن روز ها . و دعایی که به دل می نشست . ماهی هایی درون تنگ . و ماه هایی که هر یک پر بودند از جمعه هایی به رنگ قرمز . چه می شد اگر تمام این سطر ها قرمز بودند . همیشه تعطیل . لابد این ماهی ها هم همیشه تعطیل بوده اند که قرمز شده اند .

بهار مرا به یاد تو اندازد . وقتی که رفتی ، و زود بود برای تجربه ی آنها که می روند . و میوه ها هنوز کال بودند . دست هایم آن روزها دیگر هوس هیچ چیدنی نمی کردند ، هنگامی که رفته بودی ، و از تو تنها یک خاطره مانده بود . و یک عصا . و یک سکوت که بر نیمکتی زمخت ، درست در آغاز سبزی یک باغ ، درست در ابتدای فصلی از درخت ، درست در شروع یک هوس سنگینی می کرد . و از تو تنها یک سنگ مانده بود . و یک نام . که آن روز ها دیگر خواندنش سخت نبود . نام تو بود آخر . و یک کتاب . نقش بر سنگ . که در صفحه ی اول با خطی درشت نوشته شده بود ولادت . و درست همانجا ، در صفحه دوم ، وفات . و تاریخ هایی که هنوز هم مهم نبودند . و دلی که برایت تنگ شده بود . درست وقتی که نبودی . و بهار بود . لابد همیشه هم بهار نباید درست به زیبایی تمام فصل ها باشد .

و بهار نیمه شب هایی است بر پیاده روهای خیابانی خلوت و ساکت ، پر از شب بو . بوستانی پر از سبزی چمن ، لطافت شبنم و تنهایی من . و بهار قدم های بی حساب من است هنگامی که این خیابان ها خلاصه می شوند در من و ماه . شب هایی از جنس نقره .

و بهار شعر های عاشقانه ایست که من سروده بودم . و بهار بارانی از گلبرگ است وقتی که دلتنگی امان از من بریده بود . نسیمی پر از هوس های یک شکوفه . و بهار چشم هایی است که هرگز فراموشم نشد . و بهار آغاز یک عشق بود . آغاز یک شعر .

و بهار عطر مریمی است پیچیده در خاطراتم . که نفس کشیدن را سخت می کند . که گذشتن را سخت می کند . که نوشتن را سخت می کند . ( نقطه )

" عماد "

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:35  توسط عماد  | 

پنجشنبه ششم فروردین 1388

به نام خدا .

بگذار تا بگویم . از سه شنبه هایی که بی تو سپری می شوند .

از پنج شنبه ها ، هنگامی که دیگر صفایی ندارند . از شنبه هایی که بی هیچ شوری می آیند و می روند . از یکشنبه هایی که بی دغدغه ام . از چهارشنبه هایی که در یک صفحه ی سفید خلاصه می شوند ، وقتی که دیگر هیچ عاشقانه ای نمی نویسم . از جمعه ها ، هنگامی که من کم توقع شده ام . از دوشنبه ها ... .

بگذار تا بگویم . از حرف هایی که دیگر نمی زنم . شعر هایی که دیگر نمی خوانم . کتاب هایی که دیگر مادرم مجبور نیست مرتبشان کند ، هر بار ، هر روز . هر بار . از تمام روزهایی که سعی می کنم فراموشم شوند . از تمام سال هایی که می خواهم از یاد ببرم . از تمام سطر هایی که دیروز سوزانده ام . لحظه هایی که به باد سپرده ام . از خیابانی که هر بار مسیرم را کج کرده ام ، نکند قدم هایم باز تجربه اش کنند .

بگذار تا بگویم .

از روزهای ابری ، شمعدان های صف کشیده بر حیاط گلفروشی که همین نزدیکی هاست . ماهی های کوچک قرمز که دیروز نگاه دختری را می دزدیدند . از تازه شدن های ویترین مغازه ی یک دوست . از خنده های یک مادر و فرزند در صف اتوبوس . از یک پیرمرد که دیروز خبر ازشهریه ی دخترش می گرفت . مردی که به دنبال جایی بود برای نشستن . از آسمان که امروز تشنه ی باریدن بود .

سطرهای زیادی منتظر ، حرف های زیادی در دل ... . قصه تمام شده است . قصه تمام شده است ، درست به همین زودی . درست به همین سادگی . درست به همین ناگهانی . در میانه های داستان . وقتی هنوز شیرینی یک اتفاقِ به ناگاه تجربه نشده بود . و فرصت زیاد بود ؛ برای نوشتن از یک بوسه ، یک نگاه ، یک دل ، شعری که هنوز سروده نشده بود ... .

قصه تمام شده است و من نمی خواهم حتی نامی از کلاغی بشتوم که نمی دانم چرا هرگز به خانه نرسید . لابد قسمت نبود ، یا که شاید قسمتی بود که من نبودم .

زود . درست به همین زودی ، پایان ماجراست و برگ هایی که خالی مانده اند . سطر هایی که ناتمام . این بار نه اما مثل یک عاشقانه .( ناتمام هایم آخر زمانی همه عاشقانه بودند . ناتمام . عاشقانه )

قصه تمام شده است . قصه تمام شده است . بد تمام شده است .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:56  توسط عماد  | 

شنبه هفدهم اسفند 1387

وقتی در میانه های شب

در میانه های راه

درست در میانه های زندگی

قصه به ناگاه تمام می شود

بی هیچ بارشی 

یا هیچ انتظاری

حتی کمی بغض

ذره ای اندوه

بی هیچ دلبستگی

و میل

برای ماندن

یا برای مثال : قدم هایی بیشتر

شعر من پا می گیرد

بی هیچ دلیلی

یا هیچ اضطرابی

برای تویی که رفته ای

زود رفته ای

و بی خبر

بی هیچ سخنی از رفتنت

در میانه های داستان

آنجا که دوستیمان پا می گرفت

و پرنده ها بهانه هایی برای خواندن داشتند

و بهانه هایی برای بهار بود

تا همه چیز را عوض کند

که حتی اگر نو نباشند

عوض شده باشند

درست در راس دلواپسی های پنج شنبه

وقتی دقیقه هایم را با ثانیه هایت عوض می کردم

و تو موافق نبودی

برای هیچ عوض شدنی

راس دلواپسی های پنج شنبه

درست هنگامی که هنوز جمعه نیامده بود

و تو رفتی

در میانه های شب

در میانه های زندگی

آنجا که دلبستگی انتظارت را می کشید

بی هیچ انتظاری

و هیچ میلی

برای ماندن

یا برای مثال : قدم هایی بیشتر

راس دلواپسی های پنج شنبه

آنجا که هفته تمام می شد .

 

 " عماد "

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:11  توسط عماد  | 

پنجشنبه دهم بهمن 1387
گاهی وقتا هست ، به خودم فکر می کنم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:28  توسط عماد  | 

چهارشنبه دوم بهمن 1387

" دلتنگی .

درد غریبی است دلتنگی که نه درمان دارد و نه آنچنان آزارت می دهد . می کشاندت تا تمام دلخوشی ها و تمام خنده ها و تمام آنچه از این ثانیه ها توقعت است . توقعت بود .

می گویند ما آدم ها پرتوقعیم . دل می بندیم و تمام آنچه می خواهیم را ... می خواهیم .

دلتنگی حکایت امروز من است و این روزهای مانده تا بهمن و این ابرها که می آیند و می روند ، نه اما برفی است و نه توقعی که بارانی ببارد . آخر فصل باران کجا و امروز کجا ... .

چه بیگاه دلتنگ شده ام این روزها باران را... .

وسعت جغرافیای چشمانت را ، در زیر باران ، وقتی که دستانت گره خورده باشند به دستانم .

... .

چرکنویس - بیست و پنجم دی هشتاد و هفت "

و امروز باران بارید . میان تمام دلتنگی هایم ، زمانی که دیگر برایم مهم نبود ، هوس هایم ته کشیده بودند .

و امروز باران بارید و مرا دلتنگ تر کرد . در میانه های زمستان . درست همانجا که دی نفس های آخر را می کشید .

" باریدن عادت ابر ، ابر عادت بهار ، و بهار عادت زندگیست ". نمی دانم اما تعبیر این باران های نا تمام زمستان چیست . درست وقتی هنوز سفیدی برف بر زمین نقش است .

... .

عجیب دلگیرم این روزها ... .

حرف هایم این روزها هیچ شباهتی به یک قصیده ، به یک غزل ، حرف هایم هیچ شباهتی به یک شعر ندارند . حرف هایم هیچ شباهتی به این روزها ندارند . به این مردم . به این خیابان های شلوغ . به تویی که خیره می شوی به چشمانم درست همان موقعی که دیگر نوری نیست در این چشم ها .درست همان موقعی که پر از فریادم . حرف هایم هیچ شباهتی به قول ها ، حرف ها ، دل هایی که مردم می بندند و یادشان می رود ندارد . و چه زود یادشان می رود . من فقط می نویسم . می نویسم از تمام آنچه هر روز را برایم رنگی می کند ، نمی گذارد که خواب هایم حتی ؛ حتی خواب هایم سیاه باشند و سفید . من فقط می نویسم . می نویسم از تمام آنچه زندگیم را معنی می دهد . از تمام آنچه دلم را خوش می کند ، مرا دلخوش می کند .

در این روزها که دلخوشی هم دیگر بهانه می خواهد . در این روزهای سرد زمستان .

می توانم سطر به سطر یک پرنده را بنویسم بدون هیچ غلطی و حتی بی هیچ قلم خوردی . می توانم از یک نگاه بنویسم بدون هیچ انتظاری . یا از یک لبخند بدون هیچ اظطرابی . می توانم از یک باغ داوودی ، یک پنجره پر از شمعدانی ، از یک کوچه پر از اقاقی ، می توانم ازیک خانه بنویسم که یاس ها هنوز در آن نفس می کشند . می توانم از یک نگاه بنویسم که هیچ چیز جز صداقت ندارد . می توانم سطر به سطر از خنده های کودکانه ، از گریه هایی عاشقانه ، از غربت یک لحظه ی به ناگاه ، می توانم از تو بنویسم هنگامی که بی دلیل قدم هایت حساب و کتابشان به هم می خورد . می توانم از تو بنویسم زمانی که به ناگاه غریب می شوی . می توانم از تو بنویسم زمانی که سطرهایم خالی از عاشقانه اند ، اما هنوز عاشقانه اند . می توانم از تو بنویسم وقتی که یادت می رود . و چه زود یادت رفت .

تویی که امروز رفته ای. تا من باز با دلخوشی هایم خوش باشم ، با درختان نفس بکشم ، با برگها حرف بزنم . با سار ها پرواز را تجربه کنم . با قدم های یک کودک دوساله که رد پای معصومیت اند بر پیاده روهای این خیابان های بی روح ، سطر به سطر بنویسم . با نگاه یک پیرمرد نشسته بر صندلی های سرد یک بوستان حرف بزنم . با غزل ها ، با عاشقانه هایی که زمانی کسی ، که زمانی منی سروده بود آرام گیرم . و عجیب دلگیرم من این روزها ... .

می توانم امید داشته باشم . به حرف هایی که صادقانه اند . به لحظه هایی که صحیح و غلط ندارند و به سطرهایی که جز حرف های یک دل نباشند . می توانم امید داشته باشم . به یک روز پر از خوبی . به یک شهر پر از آدم هایی که هنوز نفس می کشند . به یک جمله ، وقتی کسی را سبک تر می کند . به یک گریه ، وقتی بغضی را می شوید و با خود می برد . به یک گل وقتی کودکی را خشنود می کند . به یک حق ، وقتی بخشوده می شود . به یک بدی ، وقتی از یاد می رود . درست مثل همان ها که ساده از یاد بردی . همانها که زود از یاد بردی . که شاید زود از یاد ببری . که انگار از یاد بردن عادتت بود و من نمی دانستم . می توانم میان تمام این مردم ، تمام این ها که قدم هایشان حساب برف ها را نا معلوم می کند ، میان تمام اینها تنها باشم ؛ و دلخوش . در این روزها که دلخوشی هم دیگر بهانه می خواهد . در این روزهای سرد زمستان .

روزگار غریبی است . روزگار غریبی است .

این روزها شب ها مدام تاریک تر می شوند و مردم مدام غریب تر. کیف ها بیشتر ، کفش ها بیشتر . حرف ها ، درس ها بیشتر . رنگ ها بیشتر . آسمان دلگیر تر ... . چه کسی یادش بود ، غایبِ قصه که بود ؟ من جوابش دادم : هر چه پروانه که بود !!!! و واجب است که بدانیم این روزها پروانه ها درست به همین زودی منتظر بهارند ، درست به همین زودی . در میانه های سرد و دلگیر زمستان .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:37  توسط عماد  | 

پنجشنبه دوازدهم دی 1387

سردی هوا را با تمام وجود احساس می کنم . سرمای این روزها و شیشه های نم گرفته ، خیابان های خلوت ، کوچه هایی که سخت است این روزها شمردن گامهایی که نثارشان می شود ، خاموشی گنجشک های صف بسته ی هر روز شریعتی ، مردمی که هوس نگاهی هم ندارند این روزها . منی که دیگرنه چای می نوشم و نه... . حسرت به دلِ نوشته هایم ماند ، سخنی باشد از لیوان های سرد شده . خنده ام می گیرد .

عاشقانه نوشتن همیشه هم آسان نیست . گاهی حرف هایی داری به وسعت آسمان ابری این روزها و کلماتی بیشتر از دانه های برفی که امروز بر زمین فرود آمده اند . راستی فکر می کنی چند دانه برف امروز زمین را به آسمان ترجیح داده باشد ؟ سرم را بالا می گیرم ؛ سفیدی زمین بیشتر شده است ، آسمان این روزها باخته است ، گاه برف ها هم حق دارند لابد که زمستان می شود !

چشم هایت را نگاه می کنم ، سطر به سطر حرف هایت را می شنوم و خنده هایت را زیر هر صفحه از عاشقانه هایمان می نویسم به شماره ، پا نوشت. یک ، دو ، سه ... . رجوع شود به همان منبع . منبعی که میان دستهایمان خلاصه می شود ، در یک نگاه ، میان یک جمله ی به ناگاه .

به سمت شیشه ی مه آلود و نم گرفته ی اتاق می روم . تمام سطر هایم به این انگشت ها خلاصه می شوند در سفیدی این شیشه ، زلالی یک سطر . می نویسم : دوستت دارم . ( نقطه )

قرار بود حرفی میانمان نماند . بگذار بگویم :

دانه دانه ی این برف ها

                        هوس های من است نازنین .

صورتت را لمس می کنند ، بوسه می زنند بر گونه هایت ،

 تو 

       سرخ می شوی .

... .

 

" عماد "

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:59  توسط عماد  | 

جمعه پانزدهم آذر 1387

خیره می شوم به قدم هایت ، گام هایی که آرام تر می شوند به نا گاه ، نکند عقب بمانم . "سلام ."می گویم : " سلام . " و تو خوبی ، همین کافیست . همین ، کافیست . می خندی ، می خندم .می گویی ، می شنوم ، می شنوی و من می گویم . و می خندیم ، با هم . نگاهم به نگاهت می رسد ، گره می خورد ، فرار می کنم ، نمی دانی آخر چشمانت هوایی ام می کنند . چشمان پاک و بی آلایش ات . راستی ، گفته بودم که خنده هایت آن چهره ی معصومت را چه زیبا می کنند ؟

چقدر نزدیک شده ای امروز به دستانم - دستانی که شور گرمای دستانت بی تابشان می کند - ، چقدر ساده شده ای این روزها . چقدر زیبا شده ای .

نگاهت می کنم . می خندی ، می گویی ، می پرسی . و چه زود گم می شوند عقربه ها ، ساعت ها . خدایا ، این لحظه ها ، این خنده ها را از من مگیر . خدایا مرا شرمنده اش مکن . خدایا ... .

کسی چه می داند در دو سوی این میز چه می گذرد ... .

سطر هایت را می خوانم .

خوشحالم نازنین ، برای تمام آنچه امروز دیگر آزارت نمی دهد ، به خاطر تمام گره هایی که خورده اند . گره ایی که کور شده اند به عشق . به خاطر تمام این عشق ، تمام این محبتی که میان ماست . تمام آنچه ، نه بر قلم می آید ، و نه بر زبان .

... .

دوستت دارم نازنینم .

                            تو نیز

                                   از چشم هایم بخوان .

" عماد "

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:8  توسط عماد  | 

شنبه بیست و پنجم آبان 1387

 

تمام نوشته هایم به کنار ، تمام این روزها ، تمام این حرف ها . اینجا را بخش می کنم از تمام آنچه دارم : 

سطری برای من ، که بگویم : دوستت دارم .

سطری برای این قلم ، بنویسد از زرد پاییز که: زرد پاییز هوس های عاشقانه ی خداست که این روزها دیگر خفا را تحملش نبود ، نماند  ،  فریاد زد ، سطری از عاشقانه های خدا شدی !

سطری متعلق به تو ،  به این روزها که هر بار تکرار می شوی ، درست به همین سادگی ،  درست مثل خودت  : روز میلادت مبارک !

 

بیا جلوتر ، حرف هایی بین من ، تو . حرف هایی که دیگران نشنوند :

 سطری هم سهم هوس های عاشقانه ی من باشد ، خیال چشمانت ، خنده بر لبانت :

بوسه ای بنشان انتهای این سطر ، گوشه ای ، کنار گونه ای ، شرم می کنم ، فریاد اما نازنینم که : دوستت دارم !

مهر می کنم کنار این آخرین سطر را : " محرمانه ! "

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:59  توسط عماد  | 

یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387

سلام

نام خداست . که چرکنویس های مرا پر می کند .

به نام تو .

تویی که هستی ، که می شنوی ، پناهم می شوی ، گاه اشک هایم ، گاه خنده هایم ، گاه بغض هایم را با تو قسمت می کنم .

به نام تو .

پاییز هم عجب بهانه ای شد . عاشقانه نوشتن همیشه سخت بوده است . عاشق بودن سخت تر . من این روزها عاشق تر . حسابمان بدانجا می رسد که این روزها سخت می گذرند خدایا . درد دل نکرده بودم تا به امروز . قلمم با کاغذ غریبی می کند . پاییز هم آمد تا برگ ها را درست جایی بریزد که حساب و کتابمان درست در نمی آمد . کم می آوردیم .

کم آورده ام خدایا . مثل هر بار که رو به سویت بوده ام . مثل همیشه .

شب هایم را پر کرده ای از مرغان مهاجری که می آیند این روزها و می روند ، بدون آنکه کسی متوجه شان باشد . یا نبودشان را بفهمد . شب های مه آلود ، هوس آلود این روزها بیقرارم می کنند . پاییز . پاییز و باز پاییز . بهار و خاطراتش ، تابستان و قرار های نا تمامش ، پاییز و این هوس هایش ، زمستان . سال و ماهم به نامت ، به یادت ، همیشه کم آوردم . همیشه رو به سویت ،همیشه روبرویم بوده ای . و تو پناهم ، و تو انتهای هر نگاهم ، و تو چراغ راهم ، امید و پایگاهم ... .

سر به هوا بودن گناه نبود وقتی کتاب هایمان را ورق می زدیم و از کبیره تا صغیر را ازبر بودیم و از تو می خواندیم . آخر چه می دانستیم که رفته ای آن بالا ها که نگاهمان را بربایی و هوایی مان کنی . چه می دانستیم که این نیلگون عاشق می کند ؛ عادت می دهد . تا به خود آمدیم ، عاشق بودیم . هوایی شده بودیم .

غریبی کردیم بر روی زمین و راهمان هم ندادی . خواستی که بسازیم . ساختیم . گفتی بسوز ، سوختیم . اما خدایا ... . شرط تمام آنچه از حسابِ مردی خوانده بودیم ، لقایت پس کِی ؟ آدم ها دلتنگ می شوند خدایا . یادت که نرفته است ، نه ؟

نگاهمان به نگاهی گره خورد در این میان و چه رشته ای را پی گرفتیم خدایا . چه می دانستیم که عاقبت ، آخرت ندارد بعضی رشته ها . فرشته .

و حالا محکوم ، و حالا تحت تعقیب ، به جرم سر به هوایی ، به جرم بودن ؛ هوایی ... .

من همیشه خواسته ام که نزدیکتر شوم ، حتی قدمی ، یه تویی که رهایم نکردی ، نمی کنی ، به تویی که تکیه ام تویی . تمام آنچه دارم .

من همیشه عاشق می مانم . سر به هوا ، هوایی .

و باز غزل می سرایم ، عاشقانه می نویسم ، به قصدِ رشته ای که پی گرفته ام .

فرشته .

حتی اگر عاقبت آخرت نداشته باشد . یادم نبود ، دم، گوشم ، زمزمه شد .

نزدیکتر بیا ، گوش کن :

" ما هم آخرت نداریم رفیق ، هستیم تا هست . و او هست . "

خرده نگیر . دوری نکن . من همیشه خواسته ام قدمی به او نزدیکتر باشم فرشته . شاید نمی دانستی !!! ... .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:21  توسط عماد  | 

یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
« سطر به سطر این زندگی ، پر است از بادبادک های روزهایی که ، بادی نوزید ... . »

" عماد "

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:2  توسط عماد  | 

جمعه بیست و ششم مهر 1387

چه غربتی دلم را گرفته است . غروب بر غرب وجودم سنگینی می کند . یاد آن روز ها بغض گلویم را گره می زند نا گشودنی . نا شکستنی . پاییز بود که آمدی تا در دلم خانه کنی و ... . و هوس رفتن هم به سرت نزند . پاییزی مثل همین روزها . شبیه همین برگ ها .درست در همین شب های پر مهاجر این روزها بود که آمدی .

قدم هایم را در پیاده روهای کریمخان با چه بغضی می شمردم . یادت دلم را شرجی کرده بود و چه خوب پناهم شدند کوچه های قرنی . کوچه های نجات الهی و خلوت پایان ناپذیرِ گاه گاهشان در آن پاییزِ تلخ . چه می گفتم ؟.خیالت نرسد که حرف های دلم همه بر این کاغذ ها آمده اند . هزار هزار نوشته ام در این دل ماندند و رنگ کاغذ به خود ندیدند . که مردِ ... نبودم ... ، شاید . لحظه به لحظه ی چنارها و سایه هایشان که زمین زیر پایم را فرش نرم خواب و رویاهایم کرده بودند هنوز هم یادم است . کلیسایی که هوس هم نکردم از درش داخل شوم ، نکند هوایی شوم باز .خدا نکند راهم کج شود باز به کریمخان ، خدا نکند.

هرگز نگفتم . هرگز نفهمیدی . هرگز نگفتم از برگ های سرخ و زردِ پیچ در پیچِ حیران و نگاهی که گم می شد میان تمام این زیبایی ها . دلی که غرق می شد میان تمام این حرف ها که کسی نبود برای شنیدنشان . تنهاییم را عشوه های طبیعت پر می کرد . تنها بودم اما نفهمیدی . عاشق بودم اما ... . نگفتم از نیمه شبی که کنار آب ، با موج های خفته ، موج های سرد ... . هنوز هم بغض گلویم را می گیرد هر قدمی که نزدیک تر می شوم به آن طلوعِ مه آلود ، به آن طلوعِ پر حرفِ خاموشم .

مه آلودِ جاده های سبز و نم خورده ی شمال را هم نبودی که ببینی . وقتی که فومن و درختانش راهم را بسته بودند و امان نمی دادند نفسی بکشم . وقتی که گریه امانم را بریده بود و نشد قطره ای گونه ام را خیس کند . چقدر هوس ماسوله می کنم این روزها .

از خودم گفتم . از دیوانگی ام . از این که کسی هست در این نزدیکی ها که عاشق که نه دیوانه است . که کسی هست در این نزدیکی ها که ... .

می گویی نگفتم از خود

نگفتم از ... .

...

رفیق ، امروز ... تو ... .

نا رفیق نبودی تویی که می شناختمت .

انصاف نبود .

******************

چه غربتی دلم را گرفته است امروز . غروب بر غربِ وجودم سنگینی کرد . بغض گلویم را گرفت و دیگر نتوانستم بمانم حتی نزدیکِ این دنیای فریبنده ی صفر و یک های بی انتها . ایکاش کمی دیوانه تر بودیم . تنها کمی دیوانه تر . ایکاش کمی ... .

یادت هست آن روز را که از شب نوشتم ؟ از شب نوشتم تنها برای تو . تنها برای تو .

شاید امشب بروم ...

شاید امشب بروم زیر چناری نفسی تازه کنم .

هوس به سرم زده است امشب ، که بیایم . پشت دلت خانه کنم . هوس به سرم زده است بیایم ... .

 ******************

و

زندگی هنوز هم تنها یک بهانه است .

تنها یک بهانه . برای بودن .

برای

عاشق

بودن .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:26  توسط عماد  | 

جمعه دوازدهم مهر 1387

اینجا که نشسته ام ، برای هزارمین بار گم شده ام . درست در همین مختصات . درست در همین لحظه .درست همینجا .

 اینجا که نشسته ام جمله ی اول تمام سطر هایم این است که " بگذار تا بگویم، بگذار تا بدانی ".  نمی دانم اما چرا نمی گویم ، چرا نمی دانی . چرا نمی مانی . اینجا که نشسته ام ، قافیه را باخته ام ،  درست در همان کنجِ اتمام . و چه سخت است این باختن . اینجا که نشسته ام ، درست مثل همان روز ُ چرکنویسی نیست . حرف هایم همه پاکنویس اند . همه پاک نویسند . اینجا که نشسته ام نازنین ، نامت زمزمه ی هر لحظه ام است ، اما نمی دانم چرا ... . نمی دانم چرا غریبه شدی . همین نزدیکی ها . و من چه دیر ُ چه دور فهمیدم . چه زود رنجیدی . غرور که کتمان ندارد . پنهان ندارد . شکستنی همیشه شکسته است . این دلم . آن دلت . این روز هایم ، غرورت . اینجا که نشسته ام دیگر حساب قافیه ، حساب وزن و سطر برایم مهم نیست . حرف هایم از جنس همان است که با سلام شروع شد . با نام خدا ... .

اینجا که نشسته ام هیچ چیز را از یاد نبرده ام . می ترسم از هرگز نبردنش . ترسی که فراگیر وجودم می شود . دلم می لرزد . دلم می لرزد . اینجا که نشسته ام ، دلم نمی دانم شرجی کرده است باز یا که نم نم پاییز را تجربه می کند . پاییزی که انگار تمامی ندارد . زرد و سرخ برگ های درختان عاشق و نم خورده را برایم تداعی می کند اینروز ها . تنم پر شده است از شبنم . ... .

اینجا که نشسته ام هزار ها نمی دانم حساب افکارم را بهم زده است . بر هم زده است . هزار نمی دانم ، مثل همان ها که ندانستی ، نمی دانی . ... . اینجا سرد است . سخت است . ساکت اما پر از حرف است .

می گویند عوض می شوی ، نه آنها دروغ می گویند ، نه من عوض شده ام . پاییز است . حساب هزار هزار برگ ریز است .

...

هنوز هم اما

دوست دارم پاییز را

به هزار

و

بی

بهانه .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:50  توسط عماد  |