
به نام خدا
" شب ها همیشه مرا به نوشتن واداشته اند . "
جیرجیرک ها همیشه همدم خوبی برای سکوت بوده اند . این را دیشب فهمیده ام . وقتی که با سکوت نشسته بودم ، بر روی پله ای . و به برگ هایی از یک درخت ، درست در همان نزدیکی فکر می کردم . وقتی که زمین کمی خیس بود از باران ساعتی پیش باریده ، و درختان بویی عجیب شبیه آنچه در کودکی هایم جریان داشت می دادند .
دیشب به اولین باری که صدای جیرجیرک ها در زندگی ام جریان پیدا کرد فکر می کردم . و عجیب بود که هنوز یادم بود آن اولین بار ، که شبی بود درست در روزهای گیلاس ، وقتی که چیزی تا زرد آلوها نمانده بود . و جیرجیرک همان شب بود که بدون انکه دیده باشمش ، چیزی شد شبیه یک تجربه . یک تجربه ، تجربه ای شیرین .
شب ها به بوی درخت آشنایند ، به قدم های شمرده ای در میان یک باغ ، لای تمام درختانی که زنده اند . و چمن هایی که نم نمک می رود که با شبنم رفیق شوند باز . شب ها یعنی ماه و ستاره هایی که هرگز حسابشان دستم نماند . جایشان حتی . همیشه ستاره ام را گم کردم ، و فردا باز ستاره ای نو . فردای آن فردا که می شد باز روز از نو و ... روزی از نو . گاهی هم به این فکر کرده ام که شاید ستاره ها هم چیزی شبیه یک وسوسه اند . وسوسه ای برای بودن ، داشتن ، وسوسه ای شبیه آنچه هر شب به سراغ تمام ما آدم ها می آید انگار . در آغوش کشیدن .
دیر وقت که می شد ، بوی چمن را بیشتر می فهمیدیم ، و خستگی را با تمام وجود املا می کردیم ، از خواب حرف می زدیم ، و فردایی که در پیش بود ، و سارهایی که باید در پی شان می رفتیم ، شاید از تمام اتفاقات فردا ، که همیشه هم شیرین بودند . همیشه خوب .
روزها که گذشتند و من اینبار شب ها را با نور تابیده بر برگ های تیره ی تمام اقاقی هایی که آشنای روزهایم بودند می شناختم . بیشتر به نور . آن نقره فام سحر گونه می اندیشیدم . بیشتر تنها می شدم . بیشتر چیزی شبیه یک شعر مرا درگیر خود می کرد .
شب ها حکایت سیب های کاملا کال آن روز ها بودند ، وقتی به نور ماه می آلودند و ترا به یک چیدن وسوسه می کردند . شب ها سکوت بود و جیر جیرک ها که هنوز انگار با من بودند . گاهی صدای ناچیزی از یک بوف .
شاید آن شب ها درست به همان آرامی ، درست به همان زیبایی ، آغاز یک حادثه بودند ... .
بزرگتر که شدیم ، روز ها که گذشتند ... . شب ها گاه بهانه هم شده بودند . این بار میان من و این سکوت ، و این جیرجیرک ها رفیق تازه ای بود ، که سطر به سطر حرف هایم را به خاطر می سپرد . دم نمی زد اما . و چه وابسته شدم بعد ها به این رفاقت . رفاقتی که شاید امروز تنها جنسش عوض شده باشد . می دانم اما ، هنوز به همان زیبایی است . می نوشتم . از تمام زیبایی ها ، از تمام خوبی ها ، دلتنگی ها ، آرزوها ، از تمام خیال ها که به سر داشتم ، از تمام راه ها که هنوز نرفته بودم ، تجربه ها که قصد کرده بودم .
و با تمام این ها بود که بزرگتر شدیم . هواهایی به سرمان زد . بیشتر نوشتیم . رفاقت هایمان پا گرفت . حرف هایمان در میان سطر هایمان ، جا گرفت . خنده های من ، سطرهای من ، هر چه بوده از تمام درد های من ... .
گاه به این می اندیشم که انگار شب ها برای ما آدم ها همیشه حکایت زیبایی از آن روی سکه اند .
روزها گذشته اند . تمام این رفیق ها آمده اند و رفته اند . می دانی اما ، جیرجیرک ها هنوز هستند. و من ، و این سطرها ، و این حرف ها .
شب ها ، وقتی که شاید بیشتر آدم ها هوای خواب به سرشان می زند ، به بوی یک یاس ، شاید بر سر یک کوچه ، به بوی چمن هایی از یک باغ ، به نوری که بر دست هایم می تابد و مرا به یاد آن روزهای نقره فام می اندازد ، به ستاره هایی که مرا به روز های کودکی ام می برند دل گرم می شوم . قدم هایم را میان درخت های سر به آسمان کشیده ، لای چمن هایی که کم کمک خیس شده اند می شمارم .
و به جیرجیرک ها می اندیشم .
به تجربه ای شیرین ... .